خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هفتم

درس 9: می‌خواهم شاکرت باشم

بازدید89/6 K
تاریخ بروزرسانی1403/08/20

نشسته بودم و کتاب مورد علاقه‌ام را می‌خواندم. از وقتی تصمیم گرفتم وقت کمتری را در فضای مجازی بگذرانم، کتاب‌خوانی یکی از کارهای روزانه‌ام شده است. حسابی غرق کتاب بودم که مادرم خواست کاری را انجام بدهم. تنبلی کردم و الکی گفتم الآن. همان لحظه رجیم آمد و بهم آفرین گفت.

کمی که گذشت، پدرم گفت: «مگر نشنیدی مادرت چه‌ گفت؟» به‌ پدرم هم‌ الکی گفتم: «یک دقیقه صبر کنید.»

باز هم رجیم خنده‌کنان تشویقم کرد. صدای نعیم را شنیدم که می‌گفت: «مادر، نعمت است.» به‌خودم آمدم و بدون توجه به‌ رجیم پیش مادرم رفتم. سرم را پایین انداختم و از او معذرت‌خواهی کردم.

مادرم که تعجب‌کرده بود و از چیزی خبر نداشت، لبخندی زد. رجیم با دیدن این صحنه، اخمی کرد و رفت.

کاری را که مادرم گفته بود، انجام دادم و هیجان‌زده و مشتاق پیش نعیم برگشتم. وقت را هدر ندادم و پرسیدم: «من باید چه‌کار کنم تا همیشه در صف بندگان شکرگزار خدا باشم؟»

نعیم از دیدن اشتیاق من، لبخندی زد و بی‌معطلی گفت: «اولین کار همین است که در این یکی دو روزه انجام داده‌ای.»

زود پرسیدم: «یعنی دقیقاً چه‌کاری؟»

او هم دقیق و مختصر گفت: «یعنی به نعمت‌ها فکر کنی و آن‌ها را بشناسی.»

امام صادق فرمود:

«هرکسی که نعمت خدا را با قلبش بشناسد، شکرش را به‌جا آورده است.»

خدا می‌داند هیچ‌کس از عهدۀ شکرگزاری نعمت‌هایش بر نمی‌آید، اما چون مهربان است، شناخت‌قلبی نعمت‌ها را هم به‌عنوان شکرگزاری از ما قبول می‌کند؛ البته همیشه یادت باشد کسی که به شناخت‌قلبی نعمت‌ها نرسد، از مراحل بعدی شکرگزاری باز می‌ماند.

پرسیدم: «با قلب شناختن یعنی چی؟»

نعیم گفت: «یعنی در قلبت باور داشته‌باشی که این نعمت‌ها از طرف خدا هستند.»

پیش خودم داشتم می‌گفتم چطور باید این باور را وارد قلبم کنم، که نعیم گفت: «هر چقدر جزئی‌تر به نعمت‌ها فکر کنی، بهتر است.»

«جزئی‌تر دیگر چیست؟»

نعیم هم بدون اینکه از سؤالات پی‌درپی من کلافه شود، با حوصلهٔ تمام گفت: «مثلاً سر سفرهٔ صبحانه، به لقمه‌هایی که در دهانت می‌گذاری، توجه‌ کن. هر کدام از این لقمه‌ها شامل نعمت‌های مجزایی هستند. نانشان از گندم درست شده است. گندم‌ها تا تبدیل به نان شوند، مدیون نعمت‌های دیگری هستند. یا مثلاً کره از شیر گرفته شده، شیر از گاو دوشیده شده، گاو یونجه خورده، یونجه را کشاورز کاشته و...»

چرخهء نعمت‌ها خیلی شگفت‌آور هستند.

بهتر است دربارۀ نعمت‌هایی که در بدنمان وجود دارد هم به‌همین صورت بیندیشیم.

امام صادق (ع) به مُفضّل فرمود:

«ای مفصّل به دندان‌ها بیندیش. برخی تیز هستند تا غذا را ببُرند و برخی پهن هستند تا غذا را بسایند و خرد کنند. خداوند هر دو نوع را به انسان داده، زیرا او به هردو نیاز دارد.
به آب دهان بیندیش. خدا چنان تدبیر کرده که این آب همواره به‌سوی دهان سرازیر باشد تا کام و گلو راتر نگه‌دارد. اگر کام و گلو خشک شوند، انسان هلاک می‌شود، زیرا آبی در دهانش ندارد که با آن، غذای خشک را نرم کند و فرو برد.»

نعیم رفت و من در فکرهایم غرق شدم. به نعمت‌ها یکی‌یکی و به‌صورت جزئی فکر کردم.

چیزی نگذشته بود که احساس کردم جایی را نمی‌بینم. همه‌جا برایم سیاه شده بود. خیلی ترسیده بودم. به‌ هرطرف که می‌رفتم، به دیوار می‌خوردم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایی از حنجره‌ام بیرون نمی‌آمد. خدای من! چرا این‌طور شده بودم؟ تشنه بودم. دستم را روی زمین کشیدم تا لیوان آبی را که مادرم بالای سرم گذاشته بود، پیدا کنم. لیوان را به‌سمت دهانم بردم، اما لب‌هایم به‌هم دوخته شده بودند؛ آب روی صورت و لباسم ریخت.

دستم را به‌دیوار گرفتم و با احتیاط قدم برداشتم تا به در برسم، اما ناگهان پاهایم قفل شد و دیگر نتوانستم قدم بردارم. وای! نه جایی را می‌دیدم، نه صدایم در می‌آمد و نه دیگر می‌توانستم راه بروم.

خسته شده بودم، اما زانوانم طوری قفل شده بودند که نمی‌توانستم بنشینم. گریه‌ام گرفت. باصدای مادرم از خواب پریدم. وای خدایا، شکرت! تمام این‌ها را خواب می‌دیدم.

عرق روی پیشانی‌ام نشسته بود. مادرم لیوان آب را دستم داد. به دهانم دست کشیدم. خدا را شکر لب‌هایم به‌هم دوخته نبود. آب را سرکشیدم. مادرم پریشان گفت: «چه خوابی دیدی؟»

خوابم را برای مادرم تعریف کردم. هم من خدا را شکر می‌کردم هم او. به‌نظر مادرم خواب جالبی دیده بودم. او گفت: «خوابت هم ترسناک بوده هم هشیارکننده، اما تو فقط هشیار شو؛ نترس.» بعد پیشانی‌ام را بوسید و رفت.

دوباره دراز کشیدم و نعیم هم پیدایش شد. وقتی خوابم را برای مادرم تعریف می‌کردم، او هم شنیده بود. گفتم: «فکر کنم هشیار شده‌ام و دارم نعمت‌ها را می‌بینم.»

نعیم رضایت‌مندانه خندید و گفت: «برای همین است که رجیم نمی‌گذارد انسان‌ها به خدا و نعمت‌هایی که به آن‌ها داده، فکر کنند. تازه، خدا غیر از نعمت‌های مادی، نعمت‌های معنوی هم به انسان داده است.»

تمرین با همسالان (صفحهٔ 118 کتاب درسی)

 

گام اول: یکی از نعمت‌های زیر را به دلخواه انتخاب کنید. سپس به‌طور جزئی به آن فکر کنید و افکارتان را بنویسید.
«ابرو / پلک / گوش / لاله‌های گوش»

ابروها، این خط‌های کوچک و زیبا، نقشی بسیار مهم و حیاتی دارند که شاید به‌سادگی از کنار آن بگذریم. ابروها مانند یک سد طبیعی برای محافظت از چشمان ما طراحی شده‌اند. وقتی عرق از پیشانی به سمت چشم‌ها جاری می‌شود یا قطرات باران روی صورتمان می‌افتند، ابروها کمک می‌کنند که این مایعات به کناره‌های صورت هدایت شوند و مستقیم وارد چشم نشوند. علاوه بر نقش حفاظتی، ابروها در برقراری ارتباط غیرکلامی و بیان احساسات هم تأثیرگذار هستند. حرکت ظریف ابروها می‌تواند تعجب، ناراحتی، شادی، یا حتی شک را به اطرافیان منتقل کند. در واقع، ابروها ابزاری طبیعی برای بیان احساسی هستند که ما بدون اینکه حرفی بزنیم، از طریق آن‌ها پیامی به دیگران می‌رسانیم.
پلک‌ها عضوی بسیار ظریف و پرکاربرد هستند که شاید کمتر به اهمیتشان توجه کنیم. این دو لایه‌ی کوچک و نرم به شکل معجزه‌آسایی از چشمان ما محافظت می‌کنند. هر بار که پلک می‌زنیم، سطح چشم مرطوب و تمیز می‌شود و ذرات گرد و غبار از آن دور می‌شود. تصور کنید اگر پلک‌ها نبودند، چشم‌های ما دائماً در معرض آسیب و خشکی قرار می‌گرفتند. همچنین پلک‌ها هنگام خواب به چشمان ما استراحت می‌دهند و از ورود نور جلوگیری می‌کنند. هر بار که به‌طور ناخودآگاه پلک می‌زنیم، نوعی شکرگزاری طبیعی و ناگفته از این نعمت ارزشمند داریم.
گوش‌ها فقط برای شنیدن نیستند؛ بلکه به حفظ تعادل بدن هم کمک می‌کنند. بخش بیرونی گوش صداها را جمع می‌کند و آن‌ها را به سمت بخش‌های داخلی‌تر می‌فرستد. درون گوش، این صداها به سیگنال‌هایی تبدیل می‌شوند که مغز می‌تواند آن‌ها را درک کند. همچنین گوش با داشتن بخش‌هایی که تعادل بدن را حس می‌کنند، به ما کمک می‌کند هنگام حرکت یا ایستادن، تعادل خود را نگه داریم.
لاله‌های گوش شاید ساده به نظر برسند، اما نقش مهمی در شنیدن و زیبایی صورت دارند. آن‌ها صداها را به سمت مجرای گوش هدایت می‌کنند و به ما کمک می‌کنند بهتر جهت صداها را تشخیص دهیم. همین لاله‌های نرم و انعطاف‌پذیر باعث می‌شوند هنگام استفاده از عینک یا گوشواره احساس راحتی کنیم و جزئی از هویت و ظاهر هر فرد باشند.

گام دوم: نوشته‌هایتان را با دوستانتان تبادل کنید. به نوشتهٔ دوستتان بین 1 تا 5، امتیاز دهید و دربارهٔ دلایل این امتیاز با یک‌دیگر گفت‌وگو کنید.

گام سوم: با توجه به این تمرین، آیا در شکرگزاری خدا موفق خواهید بود؟

قصه: صورتم را بِخاران

روزِ اول فروردین بود. به دوستانم پیشنهاد دادم با خانواده‌هایمان برای عید دیدنی، به آسایشگاه جانبازان برویم. دوستانم از پیشنهادم استقبال کردند و با همدیگر راه افتادیم.

وقتی رسیدیم، یکی از دوستانم جلوتر از بقیه رفت تا پرس‌وجو کند. چند دقیقهٔ بعد که برگشت، از قول پرستار گفت: «چون عید بوده، خانواده‌ها جانبازهایشان را به‌خانه برده‌اند.»

می‌خواستم بگویم برگردیم که دوستم حرفش را ادامه داد:

- پرستار گفت فقط یک جانباز هست که به خانه نرفته.

من هم گفتم: «چه خوب! پس می‌رویم و روز اول عید، از تنهایی دَرش می‌آوریم.»

وارد ساختمان ساکت آسایشگاه شدیم و به اتاق آن جانباز رفتیم. با مردی روبه‌رو شدیم که به شکم، روی تخت خوابیده بود. گفتند او قطع نخاع شده و سال‌هاست به‌همین حالت دراز کشیده است.

خیلی زود با هم‌دیگر صمیمی شدیم. سرم پر از سؤال شده بود. نگران بودم مبادا از سؤالم ناراحت شود، اما با احتیاط و با لحنی مؤدبانه از او پرسیدم: «شما که خیلی سختی می‌کشید، از دست خدا ناراحت نیستید؟»

انگار انتظار نداشت چنین سؤالی بشنود. جا خورد و گفت: «نه، اصلاً ناراحت نیستم. خدا را شکر هم می‌کنم.»

گیج شده بودم. او بابت چه‌چیزی خدا را شکر می‌کرد؟ بابت اینکه سال‌هاست روی شکمش در یک آسایشگاه خوابیده است؟ برایم عجیب بود.

غرق در حیرت بودم که گفت: «زندگی من که خوب است. اگر می‌خواهید کسی را ببینید که زندگی سختی دارد، باید بروید دوستم را ببینید.»

با کمک پرستار، تلفن جانبازی را که او گفته بود، پیدا کردیم و به خانه‌شان زنگ زدیم. مادرش گوشی را برداشت. نشانی خانه‌شان را گرفتیم و راه افتادیم.

رسیدیم و زن میانسالی در را برایمان باز کرد. سلام کردیم و وارد شدیم. سمت‌چپ، اتاق کوچکی قرار داشت و گوشۀ آن تختی گذاشته بودند که رویش مرد جوانی دراز کشیده بود. او از گردن به‌پایین، قطع‌نخاع بود. یعنی جز سرش هیچ‌جای بدنش حس نداشت و حرکت نمی‌کرد. او در زمان جنگ و در اثر بمباران ارتش صدام در خرمشهر قطع نخاع شده بود. سالی دو یا سه‌بار، با آمبولانس، چرخی در شهر می‌زد.

از او پرسیدم: «تو که بدنت حس‌ندارد، وقتی مریض می‌شوی، از کجا می‌فهمی؟»

گفت: «نمی‌فهمم.»

متعجب پرسیدم: «پس چطور مداوایت می‌کنند؟»

دردمندانه گفت: «بیماری‌ام خودش پیشرفت می‌کند تا اینکه به عفونت تبدیل می‌شود. آن‌وقت می‌فهمند و درمانم را شروع می‌کنند.»

یعنی حتی احساس کردنِ درد هم نعمت است. چقدر عجیب! من فکر می‌کردم که درد، بد است. حرف‌زدن را به‌سختی ادامه دادم، چون دلم گرفته بود. به او گفتم: «به چی علاقه‌داری؟»

گفت: «به کتاب خواندن.»

گفتم: «کتاب می‌خوانی؟»

گفت: «نه. من که نمی‌توانم کتاب دست بگیرم و ورق بزنم. مادرم هم آن‌قدر برایم زحمت می‌کشد که دیگر این یکی را نمی‌توانم از او بخواهم.»

هر لحظه عجیب‌تر می‌شد. نمی‌دانستم کسانی وجود دارند که نمی‌توانند کارهایی تا این حد ساده و عادی را انجام دهند، تا حدی که آن کار برایشان به‌ آرزو تبدیل می‌شود. فکر نمی‌کردم انجام چنین کارهایی هم نعمت خدا باشند.

وقتی جایی از صورتش می‌خارید، به مادرش می‌گفت صورتم می‌خارد. و بعد هم‌نشانی می‌داد که کجای صورتش می‌خارد؛ سمت‌ چپ، پایین چشمم، نه کمی بالاتر...

یادم نمی‌آمد هیچ‌وقت به این فکر کرده باشم که چقدر بی‌دردسر صورتم را می‌خارانم، چه برسد به‌اینکه خدا را به خاطرش شکر کرده باشم.

با لحنی که ناراحت نشود، پرسیدم: «شما که خیلی سختی می‌کشید، از دست خدا ناراحت نیستید؟»

اگر دست‌هایش حرکت می‌کرد، شاید یقه‌ام را می‌گرفت. قاطعانه گفت: «نه، نه! خدا خیلی خوب است. شُکر، شُکر.»

مادرش می‌گفت: «مناجات‌های سحر پسرم با خدا دیدن دارد.»

به عجیب‌ترین بخش دیدار امروز رسیده بودم. آن جانباز دلش اندازهٔ دریا بود، چه روح بزرگی داشت. خوش به‌حالش!

خاطره‌گویی (صفحهٔ 121 کتاب درسی)

 

خاطرهٔ یکی از بیماری‌های خود را بنویسید و بگویید که در آن بیماری به کدام‌یک از نعمت‌های خدا پی برده‌اید؟
پاسخ پیشنهادی: چند سال پیش دچار سرماخوردگی شدید شدم؛ از همان‌هایی که گلو را می‌سوزاند و نفس‌کشیدن سخت می‌شود. آن‌موقع فهمیدم چقدر نفس‌کشیدن بدون مشکل یک نعمت بزرگ است. هر بار که سعی می‌کردم نفس بکشم و از شدت درد سینه‌ام می‌سوخت، تازه یادم افتاد که وقتی راحت و بدون درد نفس می‌کشم، این یک نعمت بی‌اندازه است که در روزمرگی‌ فراموش می‌کنیم.

احکام: کلاس احکام در تاکسی

سوار تاکسی بودم. مرد‌ جوانی روی صندلی جلو نشسته بود و راننده هم زیر لب آواز می‌خواند:

- اگر دردُم یکی بودی، چه‌بودی / وگر غم اندکی بودی، چه بودی

مرد جوان به راننده نگاهی کرد. پیدا بود حوصلهٔ شنیدن صدای سوزناکش را ندارد. در حال‌وهوای خودم بودم که دیدم راننده آوازش را قطع کرد و گفت: «به‌به! حاج آقای محمدی.»

سرم را بلند کردم و دیدم حاج آقا کنار خیابان ایستاده و برای تاکسی دست‌ تکان می‌دهد. راننده کنارش ترمز کرد و گفت: «بفرما حاج آقا!»

حاج آقا گفت: «سلام! مستقیم؟»

راننده گفت: «سلام، مستقیم یا غیرمستقیم، بفرما بالا حاج آقا!»

حاج آقا سوارشد و باهم صمیمانه صحبت کردند. معلوم بود از قبل یکدیگر را می‌شناسند. من هم به او سلام کردم و هردو از دیدن هم‌دیگر در تاکسی خوشحال شدیم.

راننده آینهٔ جلو را طوری تنظیم کرد که صورت حاج آقا را ببیند. بعد گفت: «صبح تا شب با این ماشین بی‌زبان، از این خیابان به آن خیابان مسافر می‌برم. اما نمی‌دانم چرا پولم برکت ندارد.

هرچقدر بیشتر در می‌آورم بیشتر کم می‌آورم.»

حاج آقا لبخندی زد و گفت: «خب من الآن دو نکته می‌گویم؛ شاید به‌کارتان بیاید.»

مرد جوان که معلوم بود علاقه‌ای به‌شنیدن حرف‌های حاج آقا ندارد، به کسی زنگ زد و شروع کرد باصدای بلند به‌حرف زدن. حاج آقا هم کمی خودش را جلوتر کشید و گفت: «بعضی از کارهای واجب، به‌طور مستقیم روی رزق و روزی انسان اثر دارد، مثلاً نیکی به پدر و مادر.»

راننده حرف حاج آقا را قطع کرد و گفت: «پدر و مادر من سال‌هاست عمرشان را به‌شما داده‌اند.»

حاج آقا گفت: «خدا رحمت‌شان کند. اما هنوز هم می‌توانی به آن‌ها نیکی کنی، مثلاً برایشان دعا کنی و خیراتی از طرف آن‌ها به نیازمندان بدهی. دومین کاری که برکت پولمان را زیاد می‌کند، دادن خمس است.»

پریدم وسط حرف حاج آقا و پرسیدم: «خُمس یعنی چی؟»

حاج آقا گفت: «کسانی که درآمد دارند، باید هرسال، بعد از صرف هزینه‌های زندگیشان، یک‌پنجم از اموالی را که برایشان باقی مانده است، به‌عنوان خُمس به‌ مرجع تقلیدشان یا نماینده‌اش بدهند. طبق فتوای مراجع تقلید که از آیه‌های قرآن و احادیث گرفته‌شده، نصف این پول خرج فقرایی می‌شود که از سادات هستند و نصف دیگرش هم خرج امور دینی می‌شود.»

مرد جوان تلفنش را قطع کرد و سرش را به عقب برگرداند و گفت: «مگر ما چقدر پول در می‌آوریم که بخواهیم یک‌پنجمش را هم خُمس بدهیم؟»

حاج آقا ساکت بود و مرد جوان حرفش را ادامه داد:

- مگر می‌شود آدم بخشی از پولش را بدهد، بعد هم پولش برکت پیدا کند؟ یعنی زیاد شود!

حاج آقا صبر کرد تا حرف‌های مرد جوان تمام شود. وقتی مطمئن شد حرف دیگری ندارد، گفت: «شما از باغبانی چیزی بلدید؟»

مرد جوان گفت: «عشقم باغبانی است.»

حاج آقا گفت: «من اگر در خانه‌ام درخت انگوری داشته باشم که از پایین تا بالایش پر از برگ‌های سبز باشد ولی به‌شما بگویم بارِ زیادی نمی‌دهد، شما چه می‌گویید؟»

مرد جوان سرفه‌ای کرد و گفت: «می‌گویم باید درخت‌تان را هرس کنید، یعنی شاخه‌های پایینش را بزنید تا بهتر رشد کند و میوهٔ بیشتری بدهد.»

حاج آقا گفت: «پس خودتان جواب سؤال دومتان را دادید. یعنی گفتید می‌شود بخشی از چیزی را بزنیم و با این وجود، آن چیز برکت پیدا کند. این قانون در باغبانی کارساز است، چه‌ اشکالی دارد برای پول ماهم کارساز باشد؟»

مرد جوان چیزی نمی‌گفت و حاج آقا ادامه داد:

- خدا به ما سلامتی و توانایی فکر کردن داده تا بتوانیم عاقلانه کار کنیم و پول در بیاوریم. خب این‌ها همه نعمت خداست.

مرد جوان کمی کج‌شده بود تا راحت‌تر بشنود. حاج آقا هم باآرامش حرفش را ادامه داد:

- همین خدا گفته یک‌پنجم از اضافهٔ درآمد سالیانه‌ات را در جایی هزینهٔ کن که من بهت می‌گویم. آیا ما نباید برای شکرگزاری هم که شده، به‌حرفش گوش کنیم؟ تازه بعدش هم‌که به پولمان برکت می‌دهد.

حاج آقا دیگر به مقصدش رسیده بود. راننده نگه‌داشت و حاج آقا موقع پیاده شدن گفت: «پس شد نیکی به‌ پدر و مادر و پرداخت خمس خداحافظ شما.»

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 125 کتاب درسی)

 

به‌نظر شما با پرداخت خمس، شکر عملی کدام نعمت‌های الهی را به‌جا می‌آوریم؟
1- دارایی
2- دین
3- عقل
4- سلامتی

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 125 تا 126 کتاب درسی)

 

1- منظور از شناخت قلبی نعمت چیست؟ و راه رسیدن به آن کدام است؟
شناخت قلبی نعمت یعنی در دل خود باور کنید که تمام نعمت‌ها از سوی خداوند است. برای رسیدن به این شناخت، بهتر است به جزئیات نعمت‌ها فکر کنیم و از عمق وجودمان به ارزش آن‌ها پی ببریم. زمانی که به نعمت‌ها توجه بیشتری داشته باشیم و از آن‌ها شکرگزاری کنیم، درک واقعی‌تری از منبع آن‌ها پیدا خواهیم کرد و این شناخت قلبی به‌طور طبیعی در دل ما شکل می‌گیرد.

2- آموختیم برای این‌که باور داشته باشیم که نعمت‌ها از سوی خداوند مهربان هستند، بهتر است به آن‌ها جزئی‌تر فکر کنیم. اکنون از تو می‌خواهم به برگه‌ای که پیش‌روی توست، جزئی‌تر فکر کنی. من ابتدای این‌ چرخه را می‌نویسم و تو تا جایی که می‌توانی آن را ادامه بده.
«برگه از چوب درست‌شده، چوب از درخت، درخت برای اینکه درخت شود ابتدا دانه بوده، دانه از خاک به‌وجود آمده، خاک از زمین است که در آن درخت رشد کرده. زمین برای به‌وجود آوردن خاک، سال‌ها زیر دست طبیعت و عوامل مختلف شکل گرفته است. این همه فرآیندها و تغییرات نشان‌دهنده لطف خداوند است که در هر مرحله از آن‌ها وجود داشته و نعمت‌های خود را در این جهان به جریان انداخته. درختی که به‌عنوان یک نعمت، برای ما میوه می‌دهد یا هوای تازه تولید می‌کند، از دانه‌ای کوچک آغاز شده که خداوند در اختیار طبیعت گذاشته است.

3- دو مورد از راهکارهای افزایش رزق و روزی را بنویسید.
پرداخت خُمس / نیکی به پدر و مادر

4- ما از حاج آقای محمدی اهمیت نیکی به پدر و مادر را آموختیم. اکنون به هریک از شخصیت‌های زیر، دو نمونه نیکی به پدر و مادر را پیشنهاد دهید.
الف) آقای احمدی زندگی مستقل خود را شروع کرده و در شهری دیگر، دور از پدر و مادر زندگی می‌کند. 
باید در هر فرصتی که بتواند، به دیدن پدر و مادر خود برود. حتی با این‌که دور از آن‌ها زندگی می‌کند، می‌تواند با برقراری تماس تلفنی مرتب، احوال آنان را جویا شود و از نگرانی‌های آن‌ها باخبر باشد.
ب) خانم میرزایی پدر و مادر سال خورده‌ای دارد که در انجام برخی از کارهای خود ناتوان هستند.
باید به کارهای آنان رسیدگی کند؛ از جمله نظافت منزل، خرید مواد مورد نیاز و پیگیری وضعیت سلامتی آن‌ها. او همچنین می‌تواند زمان بیشتری را با آنان بگذراند تا احساس تنهایی نکنند.
ج) رضا دانش‌آموز کلاس هفتم است و مادر او کارمند است و نمی‌تواند به‌ همهٔ‌امور خانه رسیدگی کند.
رضا باید به مادر در انجام کارهای خانه کمک کند؛ مانند خرید، نظافت و مرتب کردن خانه. همچنین، او باید به مادرش احترام بگذارد و بابت زحماتش در کار بیرون و خانه از او تشکر کند.

5- منظور از خُمس چیست؟
خمس، یک نوع مالیات دینی است که بر اساس اصول اسلامی، برای کسانی که درآمد دارند، واجب می‌شود. خمس معادل یک پنجم از درآمد سالانه است که پس از کسر هزینه‌های زندگی، از درآمد باقی‌مانده باید پرداخت شود.

6- خُمس به چه‌ کسی پرداخت و در چه راه‌هایی هزینه می‌شود؟
خُمس به مرجع تقلید یا نمایندگان ایشان پرداخت می‌شود. طبق فتوای مراجع تقلید که بر اساس آیات قرآن و احادیث استوار است، نصف این پول به فقرا و نیازمندان سادات اختصاص می‌یابد و نصف دیگر برای امور دینی مانند کمک به پروژه‌های مذهبی، نشر معارف دینی و کمک به نیازمندان به‌طور کلی هزینه می‌شود.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 127 کتاب درسی)

 

نگاه تازه (فردی)

از شما دانش‌آموز عزیز می‌خواهم این‌بار که به بوستان محله خود رفتید، به زیبایی‌ها، گل‌ها، درختان، پرندگان و... جزئی‌تر فکر کنید. افکار خود را در قالب فیلم، فایل صوتی، عکس، نوشته و .... . آماده کنید. یادتان نرود در گزارش خود به این نکات اشاره کنید که بااین کار:

الف) چه مهارت‌هایی کسب کردید؟
ب) به چه‌صفاتی از خداوند پی‌بردید؟
ج) چه تأثیری در حس شکرگزاری شما داشت؟

درس 8: می‌خواهم شاکرت باشم